« 1- به نظر دورکیم  از خودبیگانگی ، انومی (anomie  ) یا بی هنجاری که فروپاشی نقش های رفتاری است مطرح می گردد .

2- نتلر انومی را بی سازمانی شخصی ( Disorganization  ) تعریف نموده ، آنرا از بیگانگی که بیشتر دارای جنبه  و ابعاد اجتماعی است جدا می کند.

3- مارکس از خود بیگانگی را در مفهوم بیگانگی کارگران از عمل تولید و از کار به عنوان فعالیت زندگی بشری و متعلق به جامعه سرمایه داری دانسته .

4- ماکس وبر بوروکراسی و تمدن جدید را عامل از خودبیگانگی می داند.

5- نیچه به عنوان یک فیلسوف از انسان بیگانه شده از خدا سخن می گوید .  

 6- به نظر اتزونی ، بیگانگی از یک طرف با تمدن صنعتی جدید و از طرف دیگر با نا آگاهی های سیاسی – اجتماعی پیوند دارد .

7- به نظر هگل بیگنگی حالتی است که فرد از گوهر اجتماعی بیگانه شده است . و گوهر اجتماعی تجربه عینیت یافته روح بشری و جلوه ای از هستی آن است .

8- به نظر توکویل در رشد ناهماهنگ دموکراسی امریکا جای کمتری برای بروز شخصیت قرار دارد . ... خرد صرف ما را به حقارت و بی مقداری هدایت می کند . اتکاء صرف به عقل ، انسانها را نسبت به درک و یافته های خود معتقد می کند ، که پرده ای شوم میان آنها و حقیقت به وجود می آورد .

9- به نظر دورکیم فردگرایی علت از هم پاشیدگی های سازمانی و خودکشی های رایج در جوامع و الیناسیون است . از نظر وی توسط فرد گرایی ، جدا شدن انسان ازرگ و پی فطرت روحی خود یعنی از هنجارها و گروهها و اجتماعات ، خیلی طبیعی قلمداد می شود .

10 – به نظر مرتون بی هنجاری و رفتار انحرافی عامل بیگانگی است و آن زمانی است که اهداف و ابزار دستیابی به آن اهداف در عدم تجانس یکدیگر باشند .

11- به نظر زیمل فرد گرائی و بی احساسی و به دنبال آن تشدید انگیزش های عصبی که از تغییر متوالی و سریع انگیزه های درونی و بیرونی نتیجه می شود . آنها را به بیگانگی سوق می دهد .

12- از نظر زیمل فرهنگ مادی که وی آن را روح عینی می نامد در مقایسه با روح ذهنی که مربوط به روح بشری است به وضوح دارای تسلط و برتری هایی شده است که طی آن برای فرد فوق العاده مشکل است که خود را به عنوان خودش بشناسد .

13- ماکس وبر با بررسی روح سرمایه داری ، سر فصل نهایی بشر بیگانه را در عقلانیت خشک و رسمی و بی روح و منحرفی می داند که جوامع کاپیتالیستی و جوامع سوسیالیستی کنونی نمود های اساسی و بارز آن هستند .

14- از نظر اریک فروم ، بیگانگی تفسیری از وضعیت انسان در جامعه صنعتی است . به نظر او اعمال انسان به جای اینکه تحت کنترل او باشد به او مسلط اند و او خود را مرکز اعمال خود نمی یابد . به جای آنکه اعمال تحت خواست و اراده او باشد او از اعمالش اطاعت می کند . او خود را نظیر همه افرادی می یابد که به اشیاء درک می شوند . با احساس و خواسته های مشترک ، اما در عین حال در همان زمان او هیچگونه وابستگی و ارتباطی با جهان خارج ندارد . به نظر فروم اعضای جامعهء صنعتی همه الینه شده هستند و بیگانگی مخصوص گروه و طبقه خاصی نیست .

15- به نظر ماکس هورکهایمر ، تقلیل عقل عینی به عقل تکنیکی یکی از عوامل عمده ازخودبیگانگی است .

16 – از نظر هابرماس ، بیگانگی انسان معاصر ، دیگر ناشی از استثمار اقتصادی محض نیست ، بلکه محصول نظام مسلط  عقلانیت علمی و فنی است ، به اعتقاد او در جوامع صنعتی امروز ، مردم از هر لحاظ نسبت به منافع خود بیگانه تر می شوند . » ( ابراهیمی ، 1369 )

17- فوئرباخ، كه در حقيقت واسطه فكرى ميان هگل و ماركس است، از خودبيگانگى هگل را در دين مطرح كرده است. فوئر باخ، كه يك فيلسوف ماترياليست است، دين را عامل بزرگ از خودبيگانگى انسان مى شمارد.(10) وى معتقد بود كه آدمى حق، محبّت و خير را مى خواهد و چون نمى تواند آن ها را تحقق بخشد، آن ها را به موجودى برتر، يعنى نوع انسان كه آن را «اللّه» مى نامد، نسبت مى دهد و در وجود خدايى با اين صفات مجسّم مى سازد و به اين طريق از خود بيگانه مى شود. به همين دليل، وى دين را مانعى در راه پيشرفت مادى، معنوى و اجتماعى انسان تلقّى مى كند. وى معتقد است كه انسان در سير خود براى رهايى از دين و به تعبيرى از خودبيگانگى، سه مرحله را گذرانده يا بايد بگذراند: در مرحله نخست، خدا و انسان در دامن دين به هم آميخته بودند؛ در مرحله دوم، انسان از خدا كناره مى گيرد تا روى پاى خود بايستد و مرحله سوم، كه فوئرباخ همه را به سوى تحقق بخشيدن به آن فرا مى خواند، مرحله علم انسانى است كه انسان ماهيت خود را باز مى يابد، مالك جوهر خويش مى شود، نوع انسانى خداى انسان مى گردد و به جاى رابطه خدا و انسان، رابطه نوع انسانى و انسان مطرح مى شود.( http://www.bashgah.net/topics-873.html)

بررسی نظریات ارائه شده :

1- بی هنجاری زمانی رخ می دهد که فرد از حالت خوددوستی منحرف شده و دچار خود خواهی می شود در این حالت فرد به خودش اجازه می دهد تا از دیگران سوء استفاده نماید و یا دیگران از او سوء استفاده نمایند  و یا از ابزاری انحرافی جهت رسیدن به اهداف استفاده می نماید . برای مثال جهت دستیابی به ثروت دست به دزدی یا رشوه بگیری ( سوء استفاده از دیگران )می زند.  بنابر این در هر بی هنجاری ، سوء استفاده کردن یا سوء استفاده دادن دیده می شود . در واقع انومی همان انحراف از خوددوستی است . و بی سازمانی شخصی شبیه بی هنجاری است . بی سازمانی زمانی رخ می دهد که فرد در بین خوددوستی و خودخواهی یا خودکهتری سرگردان شده و دچار از خودبیگانگی می شود . زمانی که فرد در مسیر خوددوستی حرکت می کند مبتنی بر ذات و فطرت ( ساخت سلولی یا ژنتیکی ) عمل می کند . و در غیر این صورت از اصل خود دور شده و دچار ازخود بیگانگی می شود .   

برخلاف نظر وبر و مارکس همه کارگران ، کارمندان ، پزشکان و محققان و همه ی نیروی کار  در هر زمانی و در هر مکانی در مقابل کار پول دریافت می کنند پس بنابر این همه از خودبیگانه شده اند . همانطور که ماکس وبر نیز استدلال می کند همه در جامعه صنعتی دچار از بیگانگی می شوند .

 ممکن است افراد از کاری که می کنند بیگانه گردند اما این بیگانگی از کار یا شغل یا تولید و... است  ولی بیگانگی از خود نمی باشد . از خودبیگانگی زمانی اتفاق می افتد که فرد دچار خود کهتری یا خودخواهی گردد. و به خود اجازه دهد که از دیگران سوء استفاده نماید یا به دیگران اجازه دهد که از او سوءاستفاده نمایند . و بر خلاف نظر مارکس و وبر ممکن است فرد از شغل و محصول تولیدی خود بیگانه باشد ، ولی در عین حال مبتنی بر ذات انسانی خویش عمل نموده و بر آن نیز آگاهی داشته باشد . 

همانطور که آقای مارکس نیز از خود بیگانگی را در نظام سرمايه داري يعني جدائي کارگر از محصول کارش می داند . و تقسیم کار و ماشینی شدن را عامل از خودبیگانگی میدانند .   در حالیکه این بیگانگی از محصول تولید یا فرایند تولید است نه بیگانگی از خود . به نظر می رسد نظام سرمایه داری زمینه را برای از خودبیگانگی آماده می نماید ، اما از خودبیگانگی ، با بیگانگی از تولید متفاوت است . به این خاطر می توان نظام سرمایه داری را عامل از خودبیگانگی دانست چون حد نهایت سوءاستفاده کردن و سوءاستفاده دادن در آن نظام دیده می شود . و صاحبان سرمایه و نیروی کار به حداکثر خودخواهی و خود کهتری دست می یابند . و از مسیر خوددوستی منحرف شده اند .

   

3- بر خلاف نظرآقای وبر ، عقلانیت مانع از خودبیگانگی انسان می گردد. عقلانیت عامل اصلی شناخت انسان است اگر عقلانیت را از انسان بگیرند آن وقت ازخودبیگانگی آغاز می گردد. برای رهایی از، از خودبیگانگی باید به عقل رجوع کرد. بنابراین غیر عقلانیت موجب از خودبیگانگی می گردد نه عقلانیت . چون در برخی از زمینه ها مانند روابط اقتصادی درجامعه غربی غیر عقلانیت رایج شده به همین علت مردم دچار از خودبیگانگی شده اند .

به نظر می رسد بوروکراسی جزء لا ینفک جوامع جدید است و ممکن است روابط پیچیده در این نظام موجب گسترش بیگانگی از اداره شود . ولی آن امری گریز ناپذیر است و لازمه زندگی اجتماعی است . از خودبیگانگی از بوروکراسی زاده نمی شود بلکه در هر زمانی وجود داشته و خواهد داشت . می توان گفت با اصلاح روابط در نظام اداری از خودبیگانگی افراد کاهش می یابد . اگر چنین باشد انسانها از فعالیت های علمی و صنعتی و... باید دست بکشند که مبادا دچار از خودبیگانگی شوند . در حالیکه این نیروی خوددوستی است که برای بهتر زندگی کردن او را به فعالیت وا می دارد و روز به روز پیشرفت های شگرفی در جامعه شکل می گیرید .    

4- بر خلاف  نظر اتزونی ، از خود بیگانگی مربوط به تمدن صنعتی جدید نمی شود شاید از آغاز خلقت انسان در روی زمین مسئله از خودبیگانگی وجود داشته است چون انسان موجودی مختار است و هر لحظه که اراده کند می تواند از خوددوستی منحرف شده و در مسیر خودخواهی و خود کهتری گام بردارد . حتی از خود بیگانگی ممکن است در ذهن انسان صورت گیرد بدون اینکه در عمل کاری را انجام دهد . اما مطابق نظر اتزونی ساخت سیاسی و اجتماعی در ازخودبیگانگی افراد می تواند مؤثر باشد هر قدر نظام های سیاسی از مردم بیشتر سوءاستفاده نمایند یا مردم بیشتر سوءاستفاده دهند امکان از خودبیگانگی بیشتر است . به عبارت دیگر ساختار سیاسی و اجتماعی زمانی که مبتنی بر خوددوستی شکل گیرد به طوری که افراد آن جامعه نیز بتوانند استعدادهای مربوط به ذات و فطرت خویش را شکوفا نمایند در چنین جوامعی از خود بیگانگی کاهش می یابد بر عکس جوامعی که انسان را از اصل و ذات و فطرت خود دور می نمایند و زمینه را برای سوءاستفاده دادن و سوءاستفاده کردن مهیا می نماید از خودبیگانگی افزایش می یابد .

 البته هر چند که ذات و فطرت استعداد درونی است اما این محیط اجتماعی است که آنها را شکوفا می کند . بنابر این ذات و فطرت انسانی زمانی امکان تجلی می یابد که محیط اجتماعی زمینه مناسبی را جهت بروز خوددوستی در انمسان ایجاد نماید . در غیر این صورت احتمال انحراف از خوددوستی و به تبع آن از خودبیگانگی بیشتر خواهد بود .

5- به نظر می رسد توکویل بی خردی مردم جامعه خویش را به جای خرد گرفته است اگر انسان بر خرد تکیه نکند پس بر چه تکیه کند . ممکن است خوانندگان بگویند بر خدا یا دین تکیه کنند . آدم بی خرد چگونه می تواند بر خدا یا دین تکیه نماید . بنابر این چون نظام سرمایه داری یک نظامی است که مبتنی بر خود خواهی و به تبع آن غیر عقلانیت بنا نهاده شده است و این بدیهی است که غیر عقلانیت پرده ای برای درک حقیقت می گردد، و انسان را از حقیقت بیگانه می سازد .

6-  مطابق نظر دورکیم و زیمل فردگرایی موجب ازخودبیگانگی می شود . چون فردگرایی زمینه را برای سوءاستفاده کردن آماده می نماید و موجب انحراف انسان از خوددوستی به خود خواهی می شود و انسان همه چیز را برای خود می خواهد . آن هم گسیختگی انسان از اصل و ذات خود را به دنبال دارد بنابراین در چنین جوامعی از  خودبیگانگی افزایش می یابد .

7-  بر خلاف نظر زیمل با گسترش فرهنگ مادی یا روح عینی ، روح ذهنی یا روح بشری بارورتر می شود به نظر می رسد آقای زیمل روح بشری را چیز محدودی فرض کرده است در حالیکه روح انسانی مادی نیست و دارای ابعاد نیز نمی باشد بلکه با پیشرفت و گسترش فرهنگ مادی و معنوی ، روح ذهنی نیز رشد و توسعه می یابد . این راز خلقت است که در خوددوستی انسان نهفته شده و انسان نقطه پایانی در جهت رشد و توسعه فرهنگ مادی و معنوی برای خود نمی شناسد و از آغاز خلقت انسان ، رشد و توسعه فرهنگ در حال اوج و شکوفایی بوده است . بنابر این ، این فرهنگ نیست که موجب از خودبیگانگی می شود . بلکه این فرهنگ انحرافی است که مبتنی بر ارزش های غیر انسانی بنا نهاده شده است و موجب انحراف انسان از مسیر خوددوستی به سوی خودخواهی و خودکهتری می شود . اینگونه فرهنگ انحرافی که از سوی اقشار و گروه های خاصی جهت دستیابی به اهداف خود ساخته و پرداخته می شوند تا به خودخواهی های خود جامه ی عمل بپوشانند . و این زمانی میسر است که افراد را از مسیر خوددوستی منحرف کرده و در جهت خود کهتری هدایت نمایند . برای مثال قرص های روان گردان و اعتیاد آور ، انواع مواد مخدر ، انواع مشروبات الکلی ، سیگار و دیگر کالا های مضر جسمانی و روانی را چه کسانی مصرف می کنند ؟ !! برای به فروش رساندن این چنین موادی باید فرهنگ انحرافی تولید کرد . تا مردم در فرهنگ انحرافی خودکهتری خود را احساس نکنند تا بهتر به خودخواهان استفاده دهند . بنابر این فرهنگ مبتذل موجب از خودبیگانگی می شود و فرهنگ متعالی که متناسب با ارزش های انسانی باشد موجب سلامتی روانی و جسمانی انسان می گردد .

8- مطابق نظر اریک فروم و دیگر صاحبنظران که همگی جامعه صنعتی و تمدن را عامل بیگانگی معرفی می کنند اما به نظر می رسد عامل بیگانگی ، نظام اقتصادی سرمایه داری حاکم بر تولید است که به طور مستقیم و غیر مستقیم موجب از خودبیگانگی مردم می شوند . نظام سرمایه داری از دوراه بیگانگی مردم از خود را فراهم می نماید . استثمار و فرهنگ مبتذل . اگر این دو عامل حذف شوند از خود بیگانگی نیز به نحو چشمگیری کاهش خواهد یافت .  

9- بر خلاف نظر فوئرباخ خدا موجودی ابدی و ازلی است و عقل انسان وجود خالقی ابدی و ازلی را استدلال می کند . به نظر می رسد آقای فوئرباخ می خواهد افکار خود را افکار انسانها قلمداد نماید در حالیکه برای درک افکار بشری باید خودرا به جای افکار دیگران بنشاند آنگاه نتیجه بگیرد که دیگران اینچنین استدلال می کنند . مردم جهان ، جهان را دارای خالق می دانند . انسان به عجز خود در مقابل خدا آگاهی دارد و اگر در مسیر خدا گام بردارد بر خود آگاهی او افزوده می شود و روز به روز از عجز و ناتوانی او کاسته شده  و ارزش های انسانی در او شکوفا می گردد و مطابق ذات و فطرت خود عمل می نماید . بنابر این خداپرستی مانع از خودبیگانگی انسان می شود . و با توجه به نظرات دیگر جامعه شناسان این تمدن صنعتی غرب و عقلانیت خشک و صرف( غیرعقلانیت )  و نظام اقتصادی ، سیاسی و اجتماعی حاکم بر آن است که موجب از خودبیگانگی می شود .

بر خلاف نظر فوئر باخ دین موجب رشد و توسعه فرهنگ وتمدن روی زمین شده است حتی وبر نقش دین را در پیدایش انقلاب صنعتی مورد بررسی قرار داده است . اگر پایه و اساس قوانین کشور ها مورد بررسی قرار گیرد وجود دین را در آنجا می یابند .  به نظر می رسد آقای فوئر باخ با دین و کتابهای آسمانی هیچگونه آشنایی ندارد و به همین علت به خود اجازه می دهد در مورد دین و خدا اینچنین سخن بگوید.

نتیجه :

به طور کلی علل ازخودبیگانگی یا بیگانگی عبارتند از :

1- انومی  یا بی هنجاری و بی سازمانی شخصی

2- بیگانگی از عمل تولید و از کار

3- بیگانگی از خدا

 4- نا آگاهی های سیاسی – اجتماعی

5- بیگنگی فرد از گوهر اجتماعی خود

6- فرد گرایی

7- گسترش و تسلط فرهنگ مادی

8- عقلانیت خشک و رسمی و بی روح و انحرافی

9- صنعتی شدن و بوروکراسی و تمدن جدید

ارائه راه کارها :

1- جایگزینی نظام اقتصادی مبتنی بر تعاونی و سهامی به جای نظام اقتصادی سرمایه داری

2- جایگزین فرهنگ های مبتنی بر ارزش های انسانی و دینی به جای عناصر فرهنگی مبتذل

3- روابط سیاسی واجتماعی شفاف و روشن با مردم

4- قانون گرایی

5- رواج مفهوم خوددوستی یا دوستی با دیگران  

6- پایبندی مروجین دین و مسئولین به دین و قانون   

منابع

1- ابراهیمی ، پریچهر . ( 1369 ) . نگاهی به مفهوم ازخودبیگانگی . رشد آموزش علوم اجتماعی ،شماره 5

2-  http://www.bashgah.net/topics-873.html )

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 21:6  توسط محمدباقر صبور  |