قدرت و دولت:

 بسیارى از متفکرانى که در باب قدرت تفحص کرده‏اند و مطالبى را تدوین نموده‏اند، الگوى دولت را براى تعریف و تحلیل قدرت اختیار کرده‏اند، هرچند که به قدرت غیردولتى نیز قایل‏اند. اما یا آن‏ها را ناچیز شمرده و یا این‏که از موضوع بحث سیاسى خارج دانسته‏اند و یا این‏که براى توضیح آن‏ها نیز الگوى دولت را کارآمد شمرده‏اند. به هر حال فوکو طرح قدرت در حدّ دولت را طرح آن در پیکر حاکم و حاکمیت یا در پیکر قانون مى‏شمارد و آن را نپذیرفته ومعتقد است که قدرت در سطوح مختلف از ارتباط کلامى، روابط خانوادگى و عاشقانه، نهادهاى اجتماعى و سطوح و اشکال دیگر مطرح است. در ثانى اگر کسى تمامى پدیده‏هاى قدرت را وابسته به دولت بررسى کند بدین معناست که آن همه را ارتش و پلیس سرکوبگر بداند.
البته فوکو مى‏پذیرد که دولت مهم است امّا قدرت را فراتر از دولت مى‏داند و استدلال مى‏کند که دولت با تمام قدرتش از اشغال تمامى زمینه‏هاى مناسب قدرت ناتوان است. از طرف دیگر خود قدرت دولت هم قدرتى است که براساس مناسبات قدرت اصیل‏تر و از پیش موجود کار مى‏کند. به عبارت دیگر دولت را «ابرساختارى» مى‏داند که وابسته و مربوط به کل شبکه‏هاى قدرت است.

به هر حال قدرت نزد فوکو چیزى نیست که در مالکیت دولت یا طبقه حاکم یا شخص حاکم باشد؛ برعکس قدرت یک استراتژى است و نه یک نهاد یا یک ساختار. قدرت شبکه‏اى است که همه در آن گرفتارند و انسان‏ها و نهادها و ساختارها همه مجرى اویند. ( منوچهری ، 1387 )

قدرت مشرف بر حیات

علم آمار یکی از اجزاء تکنولوژی قدرت مشرف بر حیات محسوب می‏شود. فوکو از قدرت مشرف بر حیات به عنوان قدرت رعیت پروری سخن می‏گوید که هدف آن تامین رفاه جمعیت و اعمال نظارت و مراقبت بر آن است. بدین سان جمعیت به سوژه ابژه تبدیل می‏شود یعنی از یک سو، سوژه نیازها و خواستهاست و از سوی دیگر ابژه قدرت مشرف بر حیات است. چنین قدرتی نیازمند تکوین دانش جدیدی برای شناخت جامعه و جمعیت و فرآیندهای درونی آن بوده است. تکنیک اصلی این قدرت جدید،‏ منفردسازی است . به نظر فوکو این قدرت از لحاظ تاریخی در قدرت روحانیت مسیحی ریشه دارد اما کار ویژه‏های قدرت روحانی در عصر مدرن به ساخت دولت انتقال یافته و شکل غیردینی به خود گرفته است. اینک قدرت مشرف بر حیات ضامن «رستگاری دنیوی» یعنی تامین افراد و وجدانیات آنها از طریق مراسم اعتراف جدید نیاز دارد. همه نهادها از خانواده گرفته تا پزشکی و آموزش به این منظور به کار گرفته میشوند. به نظر فوکو در عصر جدید روابط قدرت هر چند بیشتر در تحت کنترل نهاد دولت در می‏آیند. فوکو قدرت مشرف بر حیات را در مقابل «سلطه اجتماعی» که خاص عصر شود البته بود و نیز در مقابل «استثمار» که شیوه سلطه در عصر سرمایه‏داری در قرن نوزدهم بوده است، به کار می‏برد ولیکن معتقد است که این دو شیوه قدیمی سلطه همچنان تداوم دارند و میان این سه شکل از قدرت و سلطه روابط متقابل و پیچیده‏ای وجود دارد.

تکنیک‌های معطوف به خود و قدرت روحانی

شیوه تحلیل فوکو در مجلدات بعدی تاریخ جنسیت متضمن تحول ظریفی است که برای پرداختن بدان آوردن مقدمه زیر لازم است. به طور کلی می توان گفت که فوکو تقریباً در سراسر آثار خود سه شکل ابژه‏سازی را از طریق آنها انسان به موضوع قدرت و سوژه دانش تبدیل شده است، بررسی می‏کند. نخست ابژه‏سازی سوژه گفتار، سوژه تولید و سوژه حیات در دانشهایی چون زبانشناسی،‏اقتصاد و زیست‏شناسی‏ که برای خود شان علمی قائل هستند. این مبحث به ویژه در نظم اشیاء مطرح شده و ناظر بر تحلیل خود شأن علمی قائل هستند. این مبحث به ویژه در نظم اشیاء مطرح شده و ناظر بر تحلیل صورتبندی معرفتی است که پیدایش انسان به عنوان سوژه وابژه دانش را ممکن ساخته است. شکل دوم ابژه سازی به موضوع تحثیث و تکنیک‏های قدرت تبدیل می‏گردد .

فوکو در جنون وتمدن، تولد درمانگاه، انضباط و مجازات و تاریخ جنسیت (جلد اول) پیدایش نهادهایی را بررسی می‏کند که با توسعه اشکال خاص معرفت و کردارهای ابژه‏یاز مرتبط بوده‏اند و دوگانگیهای مورد نظر را به وجود آورده‏آند. سومین شکل ابژه‏سازی،‏ شیوه‏ای است که از طریق آن انسانها مفهوم و معنایی از خود که به عنوان سوژه و به ویژه سوژه جنسیت پیدا می کنند. در اندیشه فوکو سوژه‏ای که از طریق وجوه ابژه‏سازی پیدا می شود هم به معنای سوژه (موضوع) کنترل و نظارت و هم به معنای سوژه و به مفهوم فاعل شناسایی و خودآگاهی به کار رفته است. همین وجه سوم یعنی اشکال و روسهای رابطه با خود که به موجب آن فرد تشکیل می‏شود و خود را به عنوان سوژه می‏شناسد در مجلدات بعدی تاریخ جنسیت مطرح شده که در متن دریفوس و رابینو (کتاب حاضر) مورد بحث قرار نگرفته‏اند و بنابراین در این مقدمه مختصراً به آن می‏پردازیم.

مفهوم اصلی در اینجا «تکنیک معطوف به خود» است که در تشکیل و تغییر شکل اخلاقی «نفس» نقش اساسی دارد. منظور از تکنیک‏های معطوف به خود، روشها و وسایلی است که به موجب آنها افراد می‏توانند بر بدن و روح و اندیشه و رفتار خود تاثیر بگذارد و از آن طریق «خود» را تشکیل یا تغییر شکل دهند. این تکنیک‏ها با تعهد نسبت به حقیقت بدانند و در نتیجه حقیقت را به خود و به دیگران بگویند. ارتباط قدرت ما خود را از طریق حقیقت مندرج در متون مقدس دانش و قدرت می شناسیم و ارزیابی می کنیم و از آن طریق واقعیت خود را آشکار می‏سازیم. در فرآیند تشکیل و تنظیم حقایق درباره خود در فرهنگ غرب، سوژگی با جنسیت ارتباط دارد. فوکو طبعاً پس اط مطالعه اشکال کردارهای گفتمانی و روابط و استراتژیها و تکنیکهای قدرت در آثار پیشین خود، می تواند این مطلب را طرح کند. پرسش اصلی این است که چرا رفتار جنسی از عصر عتیق موضوع نگرانی اخلاقی بوده است؟ چرا جنسیت و اخلاق چنین پیوند عمیقی با هم یافته‏اند؟ از نگاه فوکو مسئله‏سازی رفتار جنسی یکی از اشکال اولیه در سیر تاریخ تکنیک‏های معطوف به خود است که از یونان و روم آغاز می‏شود و در عصر مسیحیت در درون «قدرت روحانی» ادغام می‏گردد و سپس در گفتمانهای پزشکی، آموزشی و روانشناختی درج می‏شود. در متون بر رابطه میان فعالیت جنسی و شرارت اخلاقی تاکید گذاشته می‏شود و قواعدی برای تولید مثل، تک همسری، و پرهیزگاری عرضه می گردد و برخورداری از زیاده‏روی در روابط جنسی، وفاداری زناشویی،‏بکرت و زهد جنسی تاکید می‏شود. در تمدن غرب زهد جنسی، فرآیندهایی می پردازد که از طریق آنها کردارها و روابط جنسی به صورت موضوع نگرانی و تفکر اخلاقی درآمده‏اند.      ( نادری 1384 ) 

 حقیقت و قدرت

در این باب دو نوع بحث مى‏توان ارائه نمود: یکى رابطه منطقى بین دو مفهوم قدرت و حقیقت، یکى هم رابطه خارجى مصادیق این دو مفهوم. در مباحث نوع اول سخن از نسبت تساوى، تباین و عموم و خصوص مطلق و من وجه است. اما در نوع دوم بحث شرط و مشروط، علت و معلول، زیربنا و روبنا و زمینه‏سازى یا مانعیت است. فوکو نیز به صورت مبهم به هر دو نوع رابطه پرداخته است و در واقع محل نزاع را به خوبى روشن و تحریر نکرده است. مثلاً در یک‏جا مى‏گوید: "رابطه قدرت (...) در ارتباط با مفهوم معرفت تنها نقش تسهیل‏کننده یا ممانعت کننده را بازى نمى‏کند. و در جایى دیگر اظهار عقیده مى‏کند که: «این سامان [حقیقت] صرفا ایدئولوژیک یا روبنایى نیست، بلکه شرطى بر پیدایش و تکامل سرمایه‏دارى بوده است.» در عین حال مى‏گوید: «هیچ پیکره‏اى از معرفت نمى‏تواند بدون بهره‏گیرى از سیستم ارتباطى اسناد و مدارک، انباشتن اطلاعات و توزیع آن‏ها شکل بگیرد، اما خود این سیستم صورتى از قدرت است و در موجودیت و عملکرد خود با سایر اَشکال قدرت مرتبط است.

در این‏جا به نظر مى‏رسد که نظر فوکو این باشد که معرفت با حقیقت عین صورتى از قدرت است و نه عین همه آن، یعنى بین قدرت و معرفت رابطه اینهمانى وجود ندارد بلکه رابطه عموم و خصوص مطلق حاکم است. بدین صورت که همه معرفت‏ها قدرت‏اند امّا همه قدرت‏ها معرفت نیستند. به نظر فوکو «عکس قضیه نیز صادق است به این معنا که هیچ نوع قدرتى را نمى‏توان بدون انتزاع معرفت... به مورد اجرا درآورد.»

از نظر فوکو "ما... تابع حقیقتیم که تصور مى‏شود که قوانین را مى‏سازد، و گفتار حقیقى‏اى را به وجود مى‏آورد که حداقل بخشى از آن، تأثیرات قدرت را تعیین مى‏کند، منتقل مى‏سازد و گسترش مى‏دهد... [ما] محکوم مى‏شویم، طبقه‏بندى مى‏شویم، در تکالیف خود مجبور هستیم و مقدّر است که با اسلوب خاصى زندگى کنیم و بمیریم و این خود تابعى است از گفتارهاى حقیقى‏اى که حاملان اثرات خاص قدرت‏اند.

اگر قدرت است که حقیقت و گزاره‏هاى علمى و معارف گوناگون را مى‏سازد بنابراین تمامى معارف بشرى فاقد ارزش معرفتى و واقع‏نمایى هستند، هرچند که ارزش ابزارى داشته باشند. برخى از شارحین فوکو در برابر این مشکل تلاش مى‏کنند لازمه منطقى، بلکه تصریح سخنان او را که همان نسبیت مطلق معرفت‏شناختى است انکار یا تأویل کنند. یکى از نویسندگان در این راستا مى‏نویسد: منظور فوکو نفى معرفت نیست بلکه بسط دامنه‏ها و مرزهاى شناخت در فراسوى علم رایج است.

با فرض صحت برداشت فوق نکته این‏جاست که اگر مراد اعتبار کاربردى علم است مشکلى وجود ندارد و اگر منظور اعتبار معرفتى و واقع‏نمایى علم باشد، به نظر مى‏رسد که برداشت مذکور ناشى از برخى پاسخ‏هاى انفعالى مذکور در برابر انتقاداتى است که به او و نظریه نسبى‏گرایانه مطلق او شده است، باشد. به نظر ما پرده‏گشایى علم از رموز هستى در گفتمان فوکو هیچ جایگاه منطقى ندارد، هرچند که هزاربار هم منکر این مطلب شود، باز هم لازمه منطقى اندیشه‏هاى او نسبیت مطلق ارزش‏ها و معارف است.

آقاى پایا به حق مدعى است که فوکو هرگاه که مورد انتقاد قرار گرفته، یا پاره‏اى از آراء گذشته خود را به طور کلى نفى کرده و یا صحت انتساب آن‏ها را به خود منکر شده و یا منتقدان را متهم کرده که از دریچه نگاه او به قضایا ننگریسته‏اند. غافل از این‏که اعتقاد به معیاربودن دریچه نگاه‏ها خود حاکى از نسبیت نگرى اوست.

نمونه پاسخ‏هاى انفعالى فوکو این سخنان اوست که: «مى‏دانید اصل را تجربه مى‏دانم و تجربى مسلکم» و رابطه قدرت و دانش را در علوم دقیقه تسرّى نمى‏دهم. البته به شرطى که حالت نهادى پیدا نکرده باشد. در حالى که نمونه‏هایى که ذکر مى‏کند نشان مى‏دهد که این شرط لااقل در دنیاى صنعتى مفقود است. به علاوه خود او تصریح مى‏کند که بدون پیدایش نیازهاى صنعتى، علم شیمى توسعه پیدا نمى‏کرد و به طور کلى علم Science در اروپا به صورت قدرت حالت نهادى پیدا کرده است. ( شکوهی ، 1389 )

دانش و قدرت

برای وی هیچ دانشی بیرون از قدرت وجود ندارد و هر قدرتی همتافته ای از دانش را به همراه دارد . دانش قدرت است و دانش پیشاپیش کارکردی از منافع انسانی و روابط قدرت است . در فرهنگ مدرن ، قدرت و دانش هردو با کار کردن روی فردیت وی را تبدیل به سوژه می کنند. هیچ رابطه قدرتی وجود ندارد مگر اینکه حوزه ای از معرفت همبسته با آن نیز در کنارش تأسیس یافته باشد و هیچ معرفتی نیست که روابط قدرت را ، در آن واحد ، پیش فرض نگیرد و تأسیس  نکند .  ( منوچهری ، 1387 )

« رهیافت به شدت ساختاری در کارهای اولیه فوکو ،بعدها رها شد زیرا در مورد قضیه قدرت و رابطه میان قدرت و دانش ،چندان گویا نبود.وی از نیچه(فیلسوف قدرت)،بسیار استفاده میکند.می خواهد بداند که چگونه آدمها از طریق تولید دانش،بر خود و دیگران تسلط می یابند.وی دانش را ایجاد کننده قدرت میداند،بدین ترتیب که نخست از انسانها موجودات شناسایی می سازد و سپس بر همین شناساها(انسانها) تسلط پیدا میکند.معتقد است؛قدرت در یک سرچشمه مرکزی جای ندارد،بلکه در انواع محیط های خُرد قرار گرفته است.

از آنجا که بلندپایه ترین صورتهای دانش(علوم)،بیشترین قدرت را دارند،آماج شدیدترین انتقادهای فوکو قرار میگیرند.می خواهد بداند که نهادهای گوناگون چگونه از تکنولوژیها(که از دانش علمی بر می خیزند) برای اعمال قدرت بر مردم استفاده می کنند.وی در سراسر تاریخ،از توحش ابتدایی گرفته تا نظامهای معرفتی پیچیده امروزی،هیچ پیشرفتی را نمی بیند.وی تاریخ را چرخش متوالی از یک نظام سلطۀ (مبتنی بر دانش)به نظام دیگر می انگارد.قدرت مبتنی بر دانش،همیشه با معارضه روبرو است و پیوسته در برابر آن مقاومت دیده میشود.نوعی باستانشناسی دانش را در مورد روانپزشکی به کار می برد. » ( عودتی ، 1388 )

چنانچه اشاره شد فوکو در تحلیل قدرت کاری با اشکال سازمان یافته و مترکز قدرت ندار دبلکه موضوع اصلی بحث او تکنیک‌هایی است که در نهادهای گوناگون تجسم می‌یابند. به سخن دیگر مسئله مورد بحث فوکو، اعمال، حوزه اجرا و اثرات اعمال قدرت است نه قبضه یا تصاحب قدرت. از دیدگاه فوکو به جای تمرکز بر انگیزه‏ها و منافع گروهها یا طبقات در اعمال سلطه باید به تحلیل فرایندهای پیچیده‏ای بپردازیم که از طریق آنها افراد به عنوان آثار قدرت ابژه‏ساز تشکیل می‏شوند. قدرت شبکه‏ای است که همه در آن گرفتار‏‏اند. افراد، مالک یا کارگزار تشکیل می‏شوند. قدرت نیستند بلکه مجرای آن‏اند. حقایق و خواستها از اثرات قدرت هستند. فرد، هم محصول قدرت و هم وسیله‏ای برای تشخیص و تبلور آن است. برای شناخت تاریخ، تکنیک و تاکتیکهای قدرت باید از سطح فرد (و یا به گفته فوکو از سطح «فیزیک خرد قدرت) شروع کرد. تنها پس از شناخت مکانیسم‏ها و تکنیک های قدرت می‏توان فواید اقتصادی یا سیاسی آن را دریافت. نکته مهم این که از نظر فوکو، مکانیسم‏های قدرت متضمن تولید ابزارهای موثر برای ایجاد و انباشت دانش هستند. مشاهده، ثبت وقایع تحقیق و بررسی از جمله درمی‏آورد و فضاهایی ایجاد می‏کند که در درون آنها دانش شکل می‏گیرد. مکانیسم‏های قدرت مدرن در سده‏های هفدهم و هجدهم پیدا شدند و از طریق نظامهای مراقبتی و شبکه اجبارهای مادی بر بدنها اعمال گردیدند. فوکو این قدرت جدا را «قدرت انضباطی» می‏نامند. که پیدایش و اعمال آن به نحو جدایی ناپذیری با پیدایش دستگاههای خاص دانش و تکوین علوم انسانی پیوند داشته است. ( نادری ، 1384 )

قدرت و لذت

 در ارتباط با قدرت و لذت فوکو بر این باور است که قدرت و لذت همدیگر را حذف نمی کنند و علیه یکدیگر نیستند ، آنها همدیگر را دنبال می کنند بر هم سوار می شوند و یکدیگر را پیش می رانند قدرت و لذت مطابق ساز و کار های پیچیده و ایجابی تهییج و تحریک به یکدیگر گره خورده اند . قدرت همیشه پیشاپیش هست و حتی آن چیزی را می سازد که تلاش می شود در تقابل با قدرت قرار گیرد .

قدرت مولد و ایجابی است باید از توصیف همیشگی اثر های قدرت در قالب واژه های منفی دست کشید . قدرت طرد می کند ، سرکوب می کند ، سانسور می کند ، انتزاع می کند ، جلوگیری می کند ، انتزاع می کند ، می پوشاند ، پنهان می کند ، قدرت واقعیت را تولید می کند ، قدرت قلمرو های ابژه و آیین های حقیقت را تولید می کند ، فرد و شناختی که می توان از او بدست آورد به این تولید بستگی دارد . ( منوچهری ، 1387 )

قدرت و الگوى ایدئولوژى:

 از آنجا که قدرت همواره با نظریه‏هاى مشروعیت‏دهنده آن همراه است و به عبارت دیگر از آنجا که قدرت زمانى پایدار مى‏ماند که یک ایدئولوژى پشتوانه آن باشد، آیا مى‏توان قدرت مدرن را باالگوى ایدئولوژى تحلیل کرد؟ فوکو در پاسخ به سؤالى که خود مطرح کرده عقیده دارد: «ممکن است ساز و کارهاى اساسى قدرت با فرآورده‏هاى ایدئولوژیک همراه باشد»، اما مشکل است «آنچه رخ داده است را بتوان ایدئولوژى خواند.»

دلیل فوکو بر این‏که از طریق ایدئولوژى نمى‏توان قدرت را تحلیل کرد، این است که: این تحلیل تحلیلى‏تر است ولى از بالا به پایین و طورى است که مى‏تواند هر چیز دیگرى را هم با آن توضیح داد بدون این‏که ناچار به بررسى سازوکارهاى آن بود. فوکو بر این باور است که ما باید تحلیل صعودى از قدرت ارایه کنیم؛ یعنى از سازوکارهاى بى‏نهایت کوچک آن‏که هر یک تاریخ خود، مسیر خود، شیوه و راه و رسم خود را دارد آغاز کنیم و سپس ببینیم که چگونه این ساز و کارهاى قدرت از طریق ساز و کارهایى، هرچند کلى‏تر، به صورت‏هاى سلطه جهانى به کار افتاده و استقرار یافته‏اند.

اگر به نظر ایشان از تحلیلى صعودى و نزولى همان بحث استقراء و قیاس باشد، به نظر ما هر تئورى کلى که براى توضیح مصادیق خود به صورت یک استدلال قیاسى به کار گرفته مى‏شود، مدعى است که آن تئورى کلى ابتدا از پایین استقراء شده و پس از تعمیم (البته با استفاده از یک قیاس خفى) به یک تئورى یا قضیه کلى منجر شده است که توانایى آن را دارد که سایر مصادیق استقراء نشده را نیز تبیین کند. به عبارت دیگر، اساسا هر تئورى یا قانون کلى اساسا براى تبیین مصادیق دیده نشده مطرح مى‏شود.

اگر این برداشت ما از بحث فوکو صحیح باشد، استدلال او ناتمام خواهد بود. زیرا براى نفى نظر مارکس باید استدلال کند که تئورى او در مرحله استقرا مشکل دارد و یا این‏که تئورى مارکس بدون جهت تعمیم داده شده است و نمى‏تواند تمامى موارد و مصادیق را توضیح دهد. ( منوچهری ، 1387 )

الگوى روابط ارتباطى:

خانم هاناآرنت بر این باور است که قدرت را نباید با خشونت یا منازعه و امثال این مفاهیم از یک سنخ دانست. از دید ایشان قدرت نظیر توانایى انسان است براى عمل کردن. بنابراین قدرت مربوط به گروه است و تا زمانى وجود دارد که گروه به حیات گروهى خود ادامه مى‏دهد. وقتى گفته مى‏شود فلانى قدرت‏مند است یعنى این‏که از طرف تعدادى از مردم، قدرت به او تفویض شده تا به نمایندگى آن‏ها عمل کند. از نظر خانم آرنت قدرت مثل ابزار خشونت انبارکردنى نیست. قدرت باید به فعلیت برسد و گرنه مى‏میرد و تنها در جایى به فعلیت مى‏رسد که گفتار و کردار از هم جدا نباشند. جایى که کلمات نه براى نابودى بلکه براى برقرارى روابط و آفرینش واقعیت‏ها به کار برده مى‏شوند.

فوکو براى بررسى نظر آرنت بین سه مفهوم توانایى‏هاى عینى، روابط ارتباطى و روابط قدرت تفاوت قایل مى‏شود و مى‏گوید: قدرتى که بر اشیا اعمال مى‏شود و توانایى تغییر و به کاربردن و مصرف یا تخریب آن را فراهم مى‏کند توانایى است. اما قدرتى که ما تحلیل مى‏کنیم مربوط به روابط افراد و گروه‏هاست بنابراین «مفهوم قدرت به روابط میان افراد درگیر با یکدیگر اشاره مى‏کند.» منظور او «مجموعه اعمالى است که اعمال دیگر را برمى‏انگیزد و از همدیگر ناشى مى‏شوند.» او براى فرق‏گذارى بین روابط قدرت و روابط ارتباطى معتقد است که روابط قدرت قطع نظر از این‏که از مجراى نظام‏هاى ارتباطى بگذارند یا نه سرشت ویژه‏اى دارند. از دید او مسأله، وجود سه نوع رابطه (روابط قدرت، ارتباطى و عینى) است که همواره یکدیگر را پوشش داده و پشتیبانى مى‏کنند و ابزار یکدیگر واقع مى‏شوند. بنابراین بر خلاف هابرماس این سه حوزه کاملاً مجزا از هم و مستقل نیستند. یعنى از حیث مفهومى سه چیزاند که نباید بینشان خلط کرد؛ اما از حیث وجود خارجى وابسته به یکدیگرند.

البته به نظر فوکو این وابستگى و هماهنگى میان این سه نوع رابطه همسان و مستمر نیستند، بلکه در شرایط گوناگون اشکال گوناگونى دارند. هرچند که مجموعه‏هایى هم وجود دارند که هماهنگى این سه نوع رابطه در آن‏ها منظم و با قاعده است.

لازم به ذکر است که فوکو در برخى موارد در پى آن است که خود «قدرت» را توضیح دهد و در موارد دیگر از رابطه قدرت یا اعمال قدرت سخن مى‏گوید و همه این‏ها را به یک معنا گرفته، در حالى که به نظر مى‏رسد با هم فرق داشته باشند. استدلال او این است که قدرت تنها هنگامى که اعمال مى‏شود، وجود دارد.

به هر حال مفهوم قدرت نزد فوکو عملى است بر روى اعمال موجود یا اعمالى که ممکن است در آینده یا حال پیدا شود. در حالى که «رابطه خشونت بر روى بدن عمل مى‏کند... زور به کار مى‏برد، به تسلیم مى‏کشاند،... ویران مى‏سازد، درها را بر روى همه امکانات مى‏بندد، قطب مخالف آن تنها انفعال است.» در حالى‏که در برابر رابطه قدرت حوزه‏اى از پاسخ‏ها، واکنش‏ها، نتایج و تدابیر ممکنه وجود دارد. وقتى فوکو مى‏گوید: قدرت فى نفسه معناى بدى ندارد مگر این‏که با سلطه درآمیزد و سلطه تنها یکى از اشکال قدرت است، یعنى بین قدرت فى نفسه و سلطه فرق قائل است. ( منوچهری ، 1387 )

آزادی و قدرت

حال که سخن از آزادى و رابطه‏اش با قدرت به میان آمد، به نظر مى‏رسد از نظر او هرجا قدرت هست مقاومت هم هست؛ زیرا لازمه قدرت مقاومت است و اگر مقاومتى نباشد قدرتى درکار نخواهد بود؛ بدین جهت که قدرت تنها بر افراد آزاد اعمال مى‏شود و مقاومت و آزادى شرط وجود قدرت است. به نظر فوکو قدرت تمام روابط انسانى را در برمى‏گیرد و گویاى نوعى آزادى دو جانبه است. بدین معنا که هر صاحب قدرتى تا حدى محدود و هر تحت سلطه‏اى تا حدودى آزاد است. نکته این است که منظور ایشان از «قدرت»، «اعمال قدرت» است یعنى آزادى با اعمال قدرت ملازم است. احتمالاً همین ملازمه فارق معناى قدرت از خشونت است. زیر در خشونت تنها افعال است و بس.

فوکو بار دیگر به مفهوم آزادى برمى‏گردد و از این مفهوم و مفهوم بردگى براى توضیح هرچه بیش‏تر قدرت استفاده مى‏کند وى معتقد است که قدرت تنها بر افراد آزاد، از آن جهتى که آزادند، بر آن‏ها اعمال مى‏شود. ولى اگر به جاى آزادى، بردگى و در غل و زنجیر بودن انسان باشد؛ در این‏جا دیگر قدرت معنا ندارد و آنچه که اتفاق افتاده است اجبار جسمانى است. بنابراین، آزادى، هم عین شرط اعمال قدرت و هم پیش‏شرط آن و هم پشتوانه دایمى قدرت است. زیرا بدون امکان سرکشى و نافرمانى، قدرت با اجبار جسمانى یکى مى‏شود. پس مسأله اساسى قدرت مسأله بردگى داوطلبانه نیست؛ زیرا هیچ کس دنبال برده شدن نمى‏رود، فوکو در ادامه بحث به جاى مفهوم آزادى مفهوم اساسى‏تر و ماهوى‏تر «مبارزه‏جویى» را استخدام مى‏کند یعنى رابطه‏اى که متضمن تحریک دو جانبه است تا مواجهه‏اى رودررو که هر دو را نابود مى‏سازد. ( منوچهری ، 1387 )

 

قدرت و جنسیت

« فوکو روابط بین قدرت، بدن و جنسیت را از زوایای بسیار متعددی مورد تحلیل قرار داده است. در وهله اول فوکو وجوه پر ارزش قدرت های انضباطی (همانند دولت یا نظام های تربیتی) را تحلیل می کند که گاه خارج از حیطه تعریف های مضیق سیاسی اعمال می شود و در واقع با پروژه فمینیسم در ارتباط با در نظر گرفتن سیاست های خرد در زندگی شخصی و آشکار نمودن کارکردهای قدرت پدرسالار در خصوصی ترین تجربیات زنان هم پوشانی دارد.

دوما تلقی فوکو از قدرت و رابطه آن با بدن و جنسیت زمینه را برای طرح تئوری های سیاسی و اجتماعی فمینیستی با ابزارهای مفهومی مناسب در جهت تحلیل ساختار اجتماعی جنسیت و رفتار جنسی فراهم کرده و نقش قابل توجهی را در انتقاد از اصالت وجود در درون مکتب فمینسیم ایفا نموده است.

در نهایت رسمیت بخشیدن فوکو به بدن به عنوان هدف اصلی قدرت از سوی فمینیست ها به منظور تحلیل اشکال معاصر کنترل اجتماعی بر بدن ها و افکار زنان مورد استفاده قرار گرفته است.

فوکو در تحلیل قدرت به جای توجه به منابع متمرکز قدرت اجتماعی در نهادهایی مانند اقتصاد یا دولت، بر سطوح خرد روابط قدرت تمرکز کرده است. وی استدلال می کند "از زمانی که قدرت مدرن با یک شیوه اجباری (فشاری) در سراسر بدنه اجتماع وارد شد و رسوخ یافت، به استوار ترین امر در روابط اجتماعی و رویه های هر روزه ای بدل گردید که روابط قدرت طی آنها پایدار و بازتولید می شود." این گونه است که تأکید فوکو بر رویه های هر روزه با این بیان که روابط قدرت طی آنها بازتولید می شود، با پروژه فمینیسم در تحلیل سیاست های روابط شخصی و تغییر روابط قدرت جنسیتی شده در خصوصی ترین تجربیات در نهادهایی مانند ازدواج، مادری و رابطه با جنس مخالف، روابط خصوصی بین جنس ها و در رژیم ها و رویه های روتینی که بر روابط زنان با خودشان و نیز با بدن هایشان حاکم است، تلاقی پیدا می کند.

اما یکی از سودمندترین تعمق ها در ارتباط با کارکرد قدرت در سطوح خرد سیاسی، شناسایی بدن و جنسیت به عنوان کانون مستقیم کنترل اجتماعی است. فوکو در این نگره بر تعین تاریخی بدن اصرار دارد که طی آن بدن مستقیما با رژیم های متغیر تاریخی و قدرت های زیستی مورد هدف قرار گرفته و قالب گرفته است. فوکو در واقع با این تلقی نوع خاصی از تئوری پسامدرن را شکل داده که در تئوری های سیاسی و اجتماعی فمینیستی جذابیت بسیار زیادی دارد.

یکی از موضوعات کلیدی در تئوری فمینیستی این است که چطور بدن می تواند بدون کاستن از مادیت آن با یک مبنای بیولوژیکی ثابت تصور شود. اساسا مفهوم بدن مرکز تحلیل فمینیستی از تعدی بر زنان است به دلیل این که تفاوت های بین دو جنس مبنای زمینه سازی و مشروعیت بخشیدن به نابرابری جنسیتی قرار گرفته است. با همین نگرش به ویژگی های بیولوژیکی تاریخی است که ایده فرودستی زنان فرودست در برابر مردان طبیعی و مشروع قلمداد شده است.

در این شرایط بحث در مورد بدن دو مفهوم مرتبط با هم را در بر می گیرد. اولا بدن های زنان با در نظر گرفتن نرم ها و ایده های مبتنی بر توانایی های فیزیکی مردان فرودست قرار داده شده و ثانیا این که کارکردهای بیولوژیکی زنان در درون ویژگی های اجتماعی آنها وارد شده اند. در حالی که به لحاظ سنتی مردان تصور کرده و می کنند که می توانند از سطح بیولوژیکی با استفاده از قدرت توانایی های عقلانی خود گذر کنند، اما زنان تماما تمایل داشته و دارند که صرفا بر حسب ظرفیت های فیزیکی شان برای باروری و مادری تعریف شوند. در تلاش برای اجتناب از همین ترکیب طرز تلقی های اجتماعی از زنان با کارکردهای بیولوژیکی آنها (اصالت وجود) بوده است که مکاتب اولیه فمینیسم تئوری ساختار اجتماعی مبتنی بر تمایز میان جنس و جنسیت را توسعه داده اند.

در نتیجه؛ تمایز میان جنس و جنسیت برخی از فمینیست ها را بر آن داشته تا تئوری فوکو از بدن و جنسیت را برای طراحی و توسعه تئوری های خود متناسب ببینند. فوکو در جلد اول تاریخ جنسیت برداشتی ضد اصالت وجود از بدن جنسی را طرح می کند بدون این که مادیت آن را انکار نماید. اما آنچه محور کتاب تاریخ جنسیت فوکو است، دسته بندی جنس و کارکرد آن در رژیم های انضباطی و تربیتی(قدرت) است که هدف اعمال کنترل بر بدن جنسی را در نظر دارند. فوکو استدلال می کند که ساخت کارکردهای جنسی که طبیعی فرض شده اند به عملیات سودمند قدرت در رابطه با جنسیت منتهی شده است. فوکو در این ارتباط می افزاید:

مفهوم جنس یک تضاد اساسی را به دنبال دارد. این مفهوم تظاهر معکوس روابط قدرت را بر جنسیت امکانپذیر می سازد. باعث می شود جنسیت نه در رابطه مثبت و اساسی با قدرت بلکه در یک ضرورت خاص جهت سلطه بیشتر و استوارتر قدرت بر آن، ریشه دوانیده و ظاهر شود.

ادعای فوکو این است؛ وقتی جنسیت به عنوان یک نیروی غیرقابل کنترل طبیعی که قدرت با آن در تضاد، فشار آورنده و محدود کننده آن است، در نظر گرفته شود؛ رابطه بین قدرت و جنسیت به اشتباه نشان داده شده است. برعکس پدیده جنسیت باید به عنوان برآیند اعمال روابط قدرت در نظر گرفته شود. با توجه به این که طرز تلقی فوکو از ساختار تاریخی جنسیت نقش قابل توجهی در طبقه بندی جنس در این ساختار بازی کرده است، فمینیست ها نه تنها توانسته اند در مورد معانی فرهنگی جنسیت که از قبل به جنس منضم گردیده بلکه به زعم جودیت باتلر به معانی فرهنگی" طبیعت جنسی" شده، یا "جنس طبیعی" فکر کنند که حتی قبل از فرهنگ تولید شده یا تثبیت یافته است.

با این حال به دلیل این که تلقی ضد اصالت وجود فوکو از بدن متوجه مادیت بدن هاست، نگرانی فمینیست ها برای آشکار کردن فرایندهایی که بدن زنان به بدن زنانه تغییر شکل می دهد، را به خود جلب کرده است. بنابراین فوکو مدعی است که بدن مستقیما مورد هدف و تولید شده توسط قدرت است پس خارج از ارزشمندی های فرهنگی آن غیرقابل شناخت است. در این جا فوکو به بحث در مورد تمایز میان یک جنس طبیعی و یک جنسیت ساخته شده از نظر فرهنگی می پردازد. "الیزابت گروز"استدلال می کند که بر خلاف برخی از تئوری های پساساختاری که حضور بدن ها را بدون در نظر گرفتن مادیت آنها تحلیل می کنند، پافشاری فوکو بر واقعیت جسمانی بدن که مستقیما توسط نیروهای اجتماعی و تاریخی قوام می گیرد، به نوعی اجتناب از تضاد جنسیتی است که به لحاظ سنتی بین بدن و فرهنگ تصور شده است. به همین دلیل "الیزابت کروز" اعتقاد دارد با وجود قصور فوکو از ملاحظه تفاوت های جنسی ایده وی سهم بسیاری در پروژه فمینسیت ها در ارتباط با کشف رابطه میان قدرت اجتماعی و تولید جنسیت بدن ها را ایفا کرده است. البته همه فمینیست ها موافق تئوری ضد اصالت وجود فوکو نیستند. برخی مانند "کیت ساپر" نگرانی فمینیست در مورد نتایج محافظه کارانه برداشت فوکو از ساختارگرایی اجتماعی را در نظر می گیرند. در مقابل "مک نی" استدلال می کند اگرچه مدل فوکو از رابطه بین قدرت و بدن متضمن این امر است که بدن و جنسیت باید از بند قدرت رها شود، اما جایی را برای این امکان باقی می گذارد که اشکال موجود جنسیت و روابط قدرت جنسیتی می تواند تغییر یابد. تاریخ جنسیت فوکو ماهیت اجتماعی و مرتبط جنسیت را آشکار می کند، بدن را از افسانه قانون دو جنسی آزاد می سازد و این آگاهی را به دست می دهد که فشار بدنی می تواند از میان برود. » ( به نقل از مجله جامعه شناسی ایران ، www.article.com  (

قدرت و هویت                                              

ناتان وایدر، استاد گروه علوم سیاسی دانشگاه ایکستر انگلستان میباشد وی در این مقاله، تفاسیری از این اندیشه فوکو که قدرت و مقاومت را نیروهای معارض هم برای تثبیت و از بین بردن یا ساختن و واساختن هویتهای اجتماعی میدانند مورد بررسی قرار داده است. نویسنده ادعا می کند که از نظر فوکو، قدرت فقط به صورت پراکنده ای عمل می کند و مقاومت نیز به نوبه خود، نیروی مخالف قدرت نیست، بلکه بیشتر پیامدی از ماهیت گسسته روابط قدرت می باشد.

دو ایده ذیل بر بخش عمده ای از ادبیات فوکویی حاکم است: قدرت در راستای تثبیت و تحمیل هویت بر اتباع خود، عمل می کند و مقاومت که خود گونه ای قدرت محسوب می شود در جهت تقابل با قدرت اولیه و از این رو زایل کردن و واساخت صورتبندی های هویتی قدرت عمل می کند. ولی فوکو بلافاصله می گوید که مقاومتها، مخالفت در برابر آثار قدرت می باشند که با دانش، قابلیت و صلاحیت به هم مرتبط شده اند و با این سخن، تقابل ظاهری قدرت و مقاومت را محدود می سازد ... و در اینجا سوال این است که دانش چگونه روابط خود با قدرت را به جریان انداخته و عملی می کند.

میل به حقیقت مدرن همان گونه که آثار تبارشناختی فوکو بیان می کند، در راستای معیارهای پلیسی بهتر هنجارمندی و وادار کردن افراد به پذیرش این قواعد و تقابل با هرگونه مقاومتی که بتواند این حرکت را متوقف کند، در صدد تعریف و ترسیم اشکال مختلف نابهنجاری و جرم، می باشد. به عبارت دیگر، این میل، قصد دارد تا در برابر هویت هایی که مخالف، شر یا بیمار پنداشته می شوند، از هویتی که خیر و سالم تلقی می گردد، محافظت کند و از این رهگذر، نظامی از دانش که افراد را به هویت شان پیوند می زند، پایه ریزی می کند. میل به حقیقت نه تنها حقیقت را فارغ از قدرت می بیند، بلکه جهان آن را برحسب هویت و مخالفت، تصور می کند. میل به حقیقت، به گونه ای عمل می کند تا گسستگی و تباینی را که بررسی تبارشناختی آشکار می کند برطرف کرده و آنها را برحسب تفاوتی که با واژه های درون و برون فهمیده می شود، توضیح دهد. ولی از آنجایی که میل به حقیقت، توسط قدرت، ایجاد شده، ضرورتا اهداف خود را نقض می کند: هرچقدر که این میل تلاش کند تا معیارهای بهنجاری و نا بهنجاری را شناسایی، محدود و ترسیم کند، عملکردهای پراکنده شدن و گسیختگی آن، از این هدف، بیشتر جلوگیری می کنند. دقیقا همین ناسازگاری بین اهداف و پیامدها، تشدید میل به حقیقت و گسترش آن به حوزه های جدید زندگی را موجب می شود.

به دلیل ماهیت منفصل قدرت و خویشتن و نیز به خاطر زیاده روی که همواره با اعمال سیاسی و اخلاقی توام است، گستره گفتگوی اخلاقی همیشه جاری می باشد. شاید تعجب آور نباشد که شارحان حامی و نیز منتقدین فوکو که با قدرت و مقاومت مخالفت می کنند، گرایش دارند که از موضوع مراقبت از خویشتن و سیاست خردی که به همراه آن می آید، بیزاری بجویند، چرا که این موضوعات، با فهم متعارف از سیاست به عنوان جایگاه قدرت و مقاومت، جور در نمی آیند، این گونه فهم از سیاست، هویت و سیاست را به طور مرتب به هم پیوند داده و تاکید دارد که تثبیت سوژه جمعی از طریق بسیج هویتی، پیش شرط عمل سیاسی است.

فوکو، نوعی نگرش مثبت به قدرت، گفتمان و خویشتن را فصل بندی می کند که بر نسبی بودن تاکید داشته و در عین حال آن را از دید منفی و مخالفت، به سوی تنوع درونی، حرکت می دهد. زمانی که گروهها و مجموعه ها را به ایجاد گران دائمی فردیت زدایی، تبدیل کنیم، از نیاز به پایه ریزی سیاست بر مبنای هویتها و ذهنیت هایی که تصویری محض هستند، دور می شویم. گرچه کارهای فوکو، همواره مرتبط با این مقولات هویتی است، ولی       آموزه های وی راجع به آنان به ما می آموزد که این مقولات هویتی را چندان جدی نگیریم.»

www.article.com.) )

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد ۱۳۹۰ساعت 16:11  توسط محمدباقر صبور  |