|
Human values
|
|
|
|
||||
|
از طرفى هم مفاهیم «طبقه حاکم» یا «جناح به قدرت رسیده» یا «دستگاه حاکم» هیچگاه به درستى ضابطهبندى نشدهاند و بىاندازه سیّالاند. به هر حال فوکو امیدوار است که شاید مبارزههاى جارى به همراه تئورىهاى موضعى و محلّى و منفصلى که از این مبارزهها حاصل مىشود و جزئى از مبارزات را شکل مىدهد در آستانه کشف نحوه اعمال قدرت قرار داشته باشند.(۲۴) به طور خلاصه حمله به تفکیک و شکل قدرت است که خود را بر زندگى روزمره بلاواسطهاى که به فردیت هویت مىبخشد. این قدرتى است که افراد را به سوژه تبدیل مىکند. بنابر تعریف فوکو سوژه یعنى: ۱) منقاد دیگرى بودن به موجب کنترل و وابستگى ۲) مقید به هویت خود بودن به واسطه آگاهى و خودشناسى که هر دو معنى حاکى نوعى قدرت مسخّرکنندهاند.از نظر فوکو به طور کلى سه نوع مبارزه وجود دارد: یا علیه اَشکال سلطه قومى، مذهبى و اجتماعى است، یا علیه اَشکال استثمار است، یا علیه سوژهشدگى وانقیاد است؛ یعنى چیزى که فرد را به خودش مقیّد مىکند و بدین شیوه وى را تسلیم دیگران مىسازد. فوکو مدعى است که مىتوان در طول تاریخ مثالهاى بسیارى از این سه نوع مبارزه اجتماعى پیدا کرد که یا از هم جدا و یا باهم درآمیختهاند. مثلاً: در جوامع فئودالى مبارزه علیه اشکال سلطه قومى ـ اجتماعى و در قرن نوزدهم ـ علیه استثمار و امروز علیه اشکال انقیاد اولویت دارد. به گمان فوکو این نخستین بار نیست که جامعه غربى با سوژهسازى و انقیاد مواجه شده است در قرن پانزده و شانزده نیز این قدرت و مبارزه با آن وجود داشت. اما وجه غالب نبود؛ به خلاف امروزه که این مبارزات اولویت و محوریت یافته است. فوکو به دنبال بدگمانىاش نسبت به حقایق عام معتقد است که خود مفهوم عدالت نیز یکى از آن مفاهیم کلى و حقایق عامى است که در جوامع مختلف به عنوان ابزار کسب قدرت اقتصادى و سیاسى یا سلاحى براى مبارزه با قدرت اختراع شده است و به کار رفته و مىرود. به نظر او تمایل به کلىنگرى مانع فهم ما از نحوه عملکرد دولت در جوامع غربى است. باید از مدینههاى آرمانى و پىگیرى مبادى نخستین دست کشید و براى رسیدن به «آزادى» و «جامعهاى آزاد» با زیادهطلبىهاى قدرت و سوژهسازىهاى آن مبارزه کرد و چون قدرت در همه جا پخش است شهروند نیز باید به کمک استراتژىهاى موضعى در برابر آن موضع بگیرد؛ زیرا این قدرتى که ریشههاى تاریخى دارد چیزى نیست که با یک شورش یا انقلاب برافتد بلکه باید قدم به قدم جلوى گسترش آن را گرفت. به نظر فوکو همیشه فرهنگ غرب اصرار داشت که قدرت را حقوقى و منفى ببیند، نه تکنیکى و مثبت. و این به نهاد سلطنت مربوط مىشود که در سدههاى میانه تکامل یافت. بدین صورت که سلطنت در پیکارهاى محلى فئودالها خود را همچون داور یا نیرویى که قادر است خشونت را پایان دهد، نشان داد. سلطنت خود را با اختصاص کارهاى حقوقى و منفى به خویش پذیرفتنى جلوه داد. گرچه از همان اول از آن کارکردها فراتر رفت و حاکم و قانون و نهى نظامى به وجود آورد که در دورههاى بعدى به وسیله نظریههاى حقوقى گسترش یافت. بنابراین نظریههاى سیاسى هرگز از وسوسههاى شخص حاکم خلاص نشد و هنوز هم با مسأله حاکمیت سرگرم است. اما آنچه ما بدان نیاز داریم فلسفه سیاسىاى است که سرشاه را در آن نظریه سیاسى که هنوز باید پرداخته شود قطع کنیم. به عقیده فوکو روشنفکر و فیلسوف سیاسى زمانى مىتواند چنین نظریهاى را پردازش کند که اجازه ندهد از او به عنوان ابزار حقیقتسازى براى کنترل اجتماعى استفاده شود؛ بلکه باید در برابر اینگونه حقیقت سازىها بایستد و تکنولوژىهاى سیاسى را تحلیل نماید و اخلاق سیاسى جدیدى به وجود آورد. او معتقد است که باید از اسارت نظامهاى ریاستطلب ایدئولوژیک از طریق موضعگیرىهاى موضعى و ایجاد تردید در چیزهایى که بدیهى فرض مىشوند، و به هم زدن عادتهاى فکرى مردم وبازبینى قواعد ونهادها ومشارکت درشکلگیرى اراده سیاسى رهاشد. موافقین و مخالفین فوکو فوکو همواره در دو کفه ترازو قرار داشته و یا به تعبیری در دو قطب متفاوت درک می شده است. دیدگاه اول به دلایل متفاوت به رد وی پرداخته است و دیدگاه او را غیر قابل دفاع و ارزش میداند. دیدگاه دوم که درست در قطب مقابل و متضاد میباشد، به تحسین وی و سنت او پرداخته است.در بحث از دیدگاه اول، و مواجههای اینچنینی با فوکو، که از اولین روزهای اشتهارش با آن دست به گریبان بوده، مواجه سارتر با فوکو مشاهده میشود. سارتر پس از انتشار کتاب نظم اشیاء قویا آن را رد میکند. دلیل وی در رد آن عدم تازگی و نوآوری و اهتمام به بدیهه گویی و تکرار این کتاب است، سارتر این کتاب را آخرین مانعی تلقی میکند که بورژوازی توانسته در برابر مارکس علم کند (کچوئیان، 227: 1382). بدین معنا، در واقع سارتر کارفوکو را کاری سیاسی قلمداد میکرد که تنها کارکرد آن مواجهه با مارکسیسم و تلاش برای امحای حقایق آن بود. دلیل آن را میتوان در دفاع سارتر از مارکسیسم و تلاش وی برای تلفیق اگزیستانسیالیسم و مارکسیسم دانست. نه تنها سارتر، بلکه تمام آنانی که بنوعی تعلق خاطر به اندیشه مارکس داشته و خود را وامدار وی می دانستند، از وی آزرده خاطر بوده و جزء دسته اخیر محسوب میشوند، چرا که فوکو نقد جدی خود را در همین کتاب بر مارکس و چارچوب نظری وی در برخورد و تحلیل دانش و فرآوردههای ذهنی وارد می سازد.همین دیدگاه فوکو و بنابر اعتبار همین کار (رد مارکسیسم و چارچوبهای تحلیلی آن در برخورد با دانش)، دیدگاهی متقابل را برای ستایش فوکو فراهم آورده است. در واقع شارحانی چون شریدان نه تنها این رویکرد ضد مارکسیستی را نقص نمیدانند، بلکه به اعتبار آن یکی از ضعفهای مطرح در کارهای دیرینه شناسانه وی را توجیه میکند.«باری اسمارت» نیز اندیشههای فوکو را دقیقا بنا به همین اعتبار که زمینه رهایی از خطاها و مغالطات مارکسیسم در مورد دانش را فراهم میسازد، تحسین میکند. او از این نقطه نظر به این مسأله میپردازد که مارکسیسم را بالاترین صورت عقلانیت و معتبرترین علم تاریخ قلمداد میشده است. هابر ماس یکی از صاحبنظرانی است که با اندیشه فوق به شدت به مبارزه برخاسته و به نقد آن میپردازد. هابرماس اندیشه فوکو را فلسفه «تروریستی ضد عقلگرا» میخواند. از دید وی، فوکو همزمان با بسط اندیشههایش بنیان و ریشه خود را نیز میزند. زیرا وی با رد اصول و معیارهای کلی عقلی، امکانی برای اعتبار یا داوری دیدگاههایش و نقد آنها باقی نمیگذارد.هابرماس بعنوان کسی که معتقد است تجد پروژهای ناتمام و کامل نشده است، تلاش فوکو را در صورتی معتبر قلمداد میکند که وی به عقلانیت و اصول عقلانی مطروحه در عصر روشنگری پایبند بماند. رها کردن این اصول و معیارهای کلی از نظر او به معنای «پایان فلسفه» نیز میباشد، چرا که دیگر بیرون از این چارچوب، امکانی برای فلسفه پردازی و اندیشه باقی نمیماند.بر پایه نقد هابرماس بر فوکو، وی را میتوان شایسته عنوان آثار شیست جدید دانست، هر چند هابرماس او را متهم به محافظهکاری می کند اما این با آنارشیسم کلاسیک فرق دارد. چرا که اولا آنارشیستهای قرن نوزدهم آرمانگرا بودند و فوکو نیست و دیگر صفت عقلگرایی آنار شیستهای کلاسیک است که فوکو در سنت مقابل آن (ضد عقلگرایی) جای میگیرد.«ریچارد رورتی» از دیگر مخالفین فوکو میباشد. او مخالفت خود را در قالب طرح یک سئوال از وی مطرح میکند، که اهمیت این سئوال از نظر امکان صورت بندی معرفت شناسی از طریق تحقیق تاریخی میباشد، یعنی همان چیزی که در دیرینه شناسی دانش و موضوع اهتمام فوکو است؛ سئوال رورتی اینست که آیا فوکو به ما طرحی یا بنیانی برای چیزی نظیر یک نظریه دانش میدهد، یا آیا ما باید دیرینهشناسی او را همچون گونهای از حوزه جایگزین برای نظریه دانش بدانیم؟ پاسخ رورتی به این سئوال منفی است چرا که اساساً او با استدلالهایی که میآورد، این را نفی میکند. «دلوز» از جمله متفکران طرفدار فوکوست که اندیشه فرامدرن وی را با «انیشتین» مقایسه میکند. از نظر وی، همانگونه که هنوز نیز انسانهای متعارف در فضا و زمان نیوتونی زندگی و اندیشه می کنند و زندگی و فهم در مکان و زمان انیشتینی برای آنها دشوار است، هضم و قبول اندیشههای فوکو که متعلق به عصری دیگر است نیز برای اهل تجدد سخت و دشوار است.«مینجر پوتزل» نیز در اظهاراتی مشابه، فوکو را دنباله انقلاب علمی در حوزه فیزیک قلمداد میکند. او معتقد است فوکو با آگاهی نسبت به تغییراتی که در این حوزه علمی با پیدایی نظریه نسبیت و نظریه میدانها بوجود آمده، کوشیده است انقلابی مشابه در قلمرو علوم انسانی بوجود آورد و چارچوب مفهومی نظریات مذکور را به این حوزهها بکشاند.اما وجه جدایی منیجر پوتزل از سایر اندیشمندان ذکر شده، دیدگاه خاص وی نسبت به فوکوست. چرا که فوکو را ترکیبی از موفقیت و شکست میداند، و البته متفکرانی که با وی همعقیده هستند، نیز کم نیستند. کسانی که معتقدند فوکو هم تخریبگر است و هم سازنده که البته قدرت تخریب گری وی بسیار بالاتر از قدرت سازندگی وی است.به هر ترتیب، نگاهی کلی به اندیشههای فوکو نشانگر این نکته مهم است که نمیتوان نظام جامعی از دل اندیشههای وی استخراج کرد و خود وی نیز به این نکته اذعان دارد که عصر این نظام پردازیها به سر رسیده است.شاید بهترین تعبیر در مورد فوکو و در راستای بحث اخیر، این باشد که فوکو به معنایی ابنالوقت میباشد، ابن الوقتی نه از نوع عرفانی بلکه از نوع تجددی و دنیویاش. ( نادری ، 1384 ) نتیجه گیری : نظریه حاکمیت به قدرت مقطعى جنبه قانونى مىدهد، اما مراقبت مدام ندارد. در نظریه حاکمیت، قدرت در موجودیت فیزیکى حاکم استوار است نه بر نظام مراقبت پیوسته. حاکمیت یک قدرت مطلق را در مصرف مطلق قدرت ایجاد مىکند، اما اجازه نمىدهد که قدرت بر حسب مصرف حداقل براى کسب حداکثر محاسبه شود. از نظر فوکو قدرت جدید را نمىتوان با اصطلاح حاکمیت بیان کرد؛ این قدرت ابزارى بوده است در ساخت نظام و جامعه سرمایهدارى. قدرتى غیرحاکم و به عبارت دیگر «قدرت انضباطى» یا «قدرت مشرف بر حیات» که قدرت حاکمیت را از میان نبرده است. بلکه «اصل سازماندهنده مجمع القوانینى را فراهم آورده است که اروپا در سده نوزدهم... به دست آورد.» بدین صورت یک نظام و فلسفه حق بر سازوکارهاى انضباط به نحوى تحمیل شد که روند عملى و سلطه مندرج در آنها را پنهان مىسازد. این نظام یا فلسفه حق یک حق عمومى بود که جزایش بر حاکمیت جمعى پیوند یافته و به صورت دمکراتیک درآمد و با ابزار علوم انسانى سلطه پنهان خویش را گستراند. معتقد است که معرفت براى توجیه قدرت آفریده مىشود و از سوى قدرت نیز پشتیبانى مىگردد. و مفروض تبارشناسانه نسبت به هستى نفى ذات و طبیعت و ارزش است یعنى عینیت و ارزش غیر از قدرت وجود ندارد که قابل دسترسى باشد. از نظر فوکو "ما... تابع حقیقتیم که تصور مىشود که قوانین را مىسازد، و گفتار حقیقىاى را به وجود مىآورد که حداقل بخشى از آن، تأثیرات قدرت را تعیین مىکند، منتقل مىسازد و گسترش مىدهد... [ما] محکوم مىشویم، طبقهبندى مىشویم، در تکالیف خود مجبور هستیم و مقدّر است که با اسلوب خاصى زندگى کنیم و بمیریم و این خود تابعى است از گفتارهاى حقیقىاى که حاملان اثرات خاص قدرتاند. برای وی هیچ دانشی بیرون از قدرت وجود ندارد و هر قدرتی همتافته ای از دانش را به همراه دارد . دانش قدرت است و دانش پیشاپیش کارکردی از منافع انسانی و روابط قدرت است . در فرهنگ مدرن ، قدرت و دانش هردو با کار کردن روی فردیت وی را تبدیل به سوژه می کنند. هیچ رابطه قدرتی وجود ندارد مگر اینکه حوزه ای از معرفت همبسته با آن نیز در کنارش تأسیس یافته باشد و هیچ معرفتی نیست که روابط قدرت را ، در آن واحد ، پیش فرض نگیرد و تأسیس نکند . ( منوچهری ، 1387 ) به هر حال قدرت نزد فوکو چیزى نیست که در مالکیت دولت یا طبقه حاکم یا شخص حاکم باشد؛ برعکس قدرت یک استراتژى است و نه یک نهاد یا یک ساختار. قدرت شبکهاى است که همه در آن گرفتارند و انسانها و نهادها و ساختارها همه مجرى اویند. حال که سخن از آزادى و رابطهاش با قدرت به میان آمد، به نظر مىرسد از نظر او هرجا قدرت هست مقاومت هم هست؛ زیرا لازمه قدرت مقاومت است و اگر مقاومتى نباشد قدرتى درکار نخواهد بود؛ بدین جهت که قدرت تنها بر افراد آزاد اعمال مىشود و مقاومت و آزادى شرط وجود قدرت است. مفهوم جنس یک تضاد اساسی را به دنبال دارد. این مفهوم تظاهر معکوس روابط قدرت را بر جنسیت امکانپذیر می سازد. باعث می شود جنسیت نه در رابطه مثبت و اساسی با قدرت بلکه در یک ضرورت خاص جهت سلطه بیشتر و استوارتر قدرت بر آن، ریشه دوانیده و ظاهر شود….. بنابراین فوکو مدعی است که بدن مستقیما مورد هدف و تولید شده توسط قدرت است پس خارج از ارزشمندی های فرهنگی آن غیرقابل شناخت است. در این جا فوکو به بحث در مورد تمایز میان یک جنس طبیعی و یک جنسیت ساخته شده از نظر فرهنگی می پردازد.... تاریخ جنسیت فوکو ماهیت اجتماعی و مرتبط جنسیت را آشکار می کند، بدن را از افسانه قانون دو جنسی آزاد می سازد و این آگاهی را به دست می دهد که فشار بدنی می تواند از میان برود. ناتان وایدر استدلال می کند که دو ایده ذیل بر بخش عمده ای از ادبیات فوکویی حاکم است: قدرت در راستای تثبیت و تحمیل هویت بر اتباع خود، عمل می کند و مقاومت که خود گونه ای قدرت محسوب می شود در جهت تقابل با قدرت اولیه و از این رو زایل کردن و واساخت صورتبندی های هویتی قدرت عمل می کند. ولی فوکو بلافاصله می گوید که مقاومتها، مخالفت در برابر آثار قدرت می باشند که با دانش، قابلیت و صلاحیت به هم مرتبط شده اند و با این سخن، تقابل ظاهری قدرت و مقاومت را محدود می سازد ... به عبارت دیگر، این میل، قصد دارد تا در برابر هویت هایی که مخالف، شر یا بیمار پنداشته می شوند، از هویتی که خیر و سالم تلقی می گردد، محافظت کند و از این رهگذر، نظامی از دانش که افراد را به هویت شان پیوند می زند، پایه ریزی می کند.
منابع - نادری ، احمد. ( 1384 ) . بررسی اندیشه و زندگی میشل فوکو . http://www.rasekhoon.net/article/show - نوابخش ، مهرداد و کریمی ، فاروق ( 1389) . واکاوی مفهوم قدرت در نظریات میشل فوکو . فصلنامه مطالعات سیاسی . www.magiran.com - منوچهری ، عباس و رنجبر ، ایرج ( 1387 ) . نسبت فلسفه سیاسی و قدرت در اندیشه سیاسی اشتراوس و میشل فوکو . فصلنامه سیاست . www.magiran.com - بازنگری در مفهوم قدرت ازدیدگاه فوکو. ( 1389 ) . www.article.com - فوکو و فمینیسم . ( 1389 ) . بر گرفته از سایت جامعه شناسی ایران www.article.com - شکوهی ، ابوالفضل ( 1389 ) . نگاهى به اندیشه سیاسى میشل فوکو . http://sociologicaltheories.blogfa.com/ http://socio-theory.blogfa.co
+
نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد ۱۳۹۰ساعت 16:13 توسط محمدباقر صبور
|
|
|||||
|
|||||