از طرفى هم مفاهیم «طبقه حاکم» یا «جناح به قدرت رسیده» یا «دستگاه حاکم» هیچ‏گاه به درستى ضابطه‏بندى نشده‏اند و بى‏اندازه سیّال‏اند. به هر حال فوکو امیدوار است که شاید مبارزه‏هاى جارى به همراه تئورى‏هاى موضعى و محلّى و منفصلى که از این مبارزه‏ها حاصل مى‏شود و جزئى از مبارزات را شکل مى‏دهد در آستانه کشف نحوه اعمال قدرت قرار داشته باشند.(۲۴)
وى وجوه مشترک این مخالفت‏ها را با انواع قدرت در موارد زیر فهرست مى‏کند:
۱) این مبارزات جهانى هستند و محدود به یک کشور نیستند؛
۲) هدف این‏ها انتقاد از اثرات قدرت به خودى خود است؛
۳) بى‏واسطه و آشوب طلبانه و اقتدارگریزانه‏اند؛
۴) از یک سو بر حق متفاوت بودن فرد و از سوى دیگر بر ناحقّى جداسازى افراد تأکید دارند؛
۵) با اثرات قدرتى که با دانش و صلاحیت پیوند دارد مبارزه مى‏کنند؛
۶) آن‏ها خشونت اقتصادى و ایدئولوژیک یک دولت را نفى مى‏کنند و نظام تفتیش عقاید علمى و ادارى را که هویت ما را تعیین مى‏کند نفى مى‏کنند.

به طور خلاصه حمله به تفکیک و شکل قدرت است که خود را بر زندگى روزمره بلاواسطه‏اى که به فردیت هویت مى‏بخشد. این قدرتى است که افراد را به سوژه تبدیل مى‏کند. بنابر تعریف فوکو سوژه یعنى: ۱) منقاد دیگرى بودن به موجب کنترل و وابستگى ۲) مقید به هویت خود بودن به واسطه آگاهى و خودشناسى که هر دو معنى حاکى نوعى قدرت مسخّرکننده‏اند.از نظر فوکو به طور کلى سه نوع مبارزه وجود دارد: یا علیه اَشکال سلطه قومى، مذهبى و اجتماعى است، یا علیه اَشکال استثمار است، یا علیه سوژه‏شدگى وانقیاد است؛ یعنى چیزى که فرد را به خودش مقیّد مى‏کند و بدین شیوه وى را تسلیم دیگران مى‏سازد.

فوکو مدعى است که مى‏توان در طول تاریخ مثال‏هاى بسیارى از این سه نوع مبارزه اجتماعى پیدا کرد که یا از هم جدا و یا باهم درآمیخته‏اند. مثلاً: در جوامع فئودالى مبارزه علیه اشکال سلطه قومى ـ اجتماعى و در قرن نوزدهم ـ علیه استثمار و امروز علیه اشکال انقیاد اولویت دارد. به گمان فوکو این نخستین بار نیست که جامعه غربى با سوژه‏سازى و انقیاد مواجه شده است در قرن پانزده و شانزده نیز این قدرت و مبارزه با آن وجود داشت. اما وجه غالب نبود؛ به خلاف امروزه که این مبارزات اولویت و محوریت یافته است.

فوکو به دنبال بدگمانى‏اش نسبت به حقایق عام معتقد است که خود مفهوم عدالت نیز یکى از آن مفاهیم کلى و حقایق عامى است که در جوامع مختلف به عنوان ابزار کسب قدرت اقتصادى و سیاسى یا سلاحى براى مبارزه با قدرت اختراع شده است و به کار رفته و مى‏رود. به نظر او تمایل به کلى‏نگرى مانع فهم ما از نحوه عملکرد دولت در جوامع غربى است. باید از مدینه‏هاى آرمانى و پى‏گیرى مبادى نخستین دست کشید و براى رسیدن به «آزادى» و «جامعه‏اى آزاد» با زیاده‏طلبى‏هاى قدرت و سوژه‏سازى‏هاى آن مبارزه کرد و چون قدرت در همه جا پخش است شهروند نیز باید به کمک استراتژى‏هاى موضعى در برابر آن موضع بگیرد؛ زیرا این قدرتى که ریشه‏هاى تاریخى دارد چیزى نیست که با یک شورش یا انقلاب برافتد بلکه باید قدم به قدم جلوى گسترش آن را گرفت.

به نظر فوکو همیشه فرهنگ غرب اصرار داشت که قدرت را حقوقى و منفى ببیند، نه تکنیکى و مثبت. و این به نهاد سلطنت مربوط مى‏شود که در سده‏هاى میانه تکامل یافت. بدین صورت که سلطنت در پیکارهاى محلى فئودال‏ها خود را همچون داور یا نیرویى که قادر است خشونت را پایان دهد، نشان داد. سلطنت خود را با اختصاص کارهاى حقوقى و منفى به خویش پذیرفتنى جلوه داد. گرچه از همان اول از آن کارکردها فراتر رفت و حاکم و قانون و نهى نظامى به وجود آورد که در دوره‏هاى بعدى به وسیله نظریه‏هاى حقوقى گسترش یافت. بنابراین نظریه‏هاى سیاسى هرگز از وسوسه‏هاى شخص حاکم خلاص نشد و هنوز هم با مسأله حاکمیت سرگرم است. اما آنچه ما بدان نیاز داریم فلسفه سیاسى‏اى است که سرشاه را در آن نظریه سیاسى که هنوز باید پرداخته شود قطع کنیم.

به عقیده فوکو روشنفکر و فیلسوف سیاسى زمانى مى‏تواند چنین نظریه‏اى را پردازش کند که اجازه ندهد از او به عنوان ابزار حقیقت‏سازى براى کنترل اجتماعى استفاده شود؛ بلکه باید در برابر این‏گونه حقیقت سازى‏ها بایستد و تکنولوژى‏هاى سیاسى را تحلیل نماید و اخلاق سیاسى جدیدى به وجود آورد. او معتقد است که باید از اسارت نظام‏هاى ریاست‏طلب ایدئولوژیک از طریق موضع‏گیرى‏هاى موضعى و ایجاد تردید در چیزهایى که بدیهى فرض مى‏شوند، و به هم زدن عادت‏هاى فکرى مردم وبازبینى قواعد ونهادها ومشارکت درشکل‏گیرى اراده سیاسى رهاشد.

موافقین و مخالفین فوکو

فوکو همواره در دو کفه ترازو قرار داشته و یا به تعبیری در دو قطب متفاوت درک می شده است. دیدگاه اول به دلایل متفاوت به رد وی پرداخته است و دیدگاه او را غیر قابل دفاع و ارزش می‌داند. دیدگاه دوم که درست در قطب مقابل و متضاد می‌باشد، به تحسین وی و سنت او پرداخته است.در بحث از دیدگاه اول، و مواجهه‌ای اینچنینی با فوکو، که از اولین روزهای اشتهارش با آن دست به گریبان بوده، مواجه سارتر با فوکو مشاهده می‌شود. سارتر پس از انتشار کتاب نظم اشیاء قویا آن را رد می‌کند. دلیل وی در رد آن عدم تازگی و نوآوری و اهتمام به بدیهه گویی و تکرار این کتاب است، سارتر این کتاب را آخرین مانعی تلقی می‌کند که بورژوازی توانسته در برابر مارکس علم کند (کچوئیان، 227: 1382). بدین معنا، در واقع سارتر کارفوکو را کاری سیاسی قلمداد می‌کرد که تنها کارکرد آن مواجهه با مارکسیسم و تلاش برای امحای حقایق آن بود. دلیل آن را می‌توان در دفاع سارتر از مارکسیسم و تلاش وی برای تلفیق اگزیستانسیالیسم و مارکسیسم دانست. نه تنها سارتر، بلکه تمام آنانی که بنوعی تعلق خاطر به اندیشه مارکس داشته و خود را وامدار وی می دانستند، از وی آزرده خاطر بوده و جزء دسته اخیر محسوب می‌شوند، چرا که فوکو نقد جدی خود را در همین کتاب بر مارکس و چارچوب نظری وی در برخورد و تحلیل دانش و فرآورده‌های ذهنی وارد می سازد.همین دیدگاه فوکو و بنابر اعتبار همین کار (رد مارکسیسم و چارچوبهای تحلیلی آن در برخورد با دانش)، دیدگاهی متقابل را برای ستایش فوکو فراهم آورده است. در واقع شارحانی چون شریدان نه تنها این رویکرد ضد مارکسیستی را نقص نمی‌دانند، بلکه به اعتبار آن یکی از ضعف‌های مطرح در کارهای دیرینه شناسانه وی را توجیه می‌کند.«باری اسمارت» نیز اندیشه‌های فوکو را دقیقا بنا به همین اعتبار که زمینه‌ رهایی از خطاها و مغالطات مارکسیسم در مورد دانش را فراهم می‌سازد، تحسین می‌کند. او از این نقطه نظر به این مسأله می‌پردازد که مارکسیسم را بالاترین صورت عقلانیت و معتبرترین علم تاریخ قلمداد می‌شده است.
بی تردید، یکی از سر سخت‌ترین مخالفان فوکو در مرحله تبار شناسی، هابرماس می‌باشد. دید فوکو در طرح دیرینه‌شناسی، ناظر به این مسأله است که چارچوبها یا معیارهای درستی و نادرستی یا حقیقت و خطا در هر عصر یا شناسه خاصی، حاصل بازی توأمان دانش و قدرت سیاسی می‌باشد. در واقع از آنجایی که قدرت و سیاست در اشکال مختلف آن، از دید فوکو، در شکل دهی به دانش نقشی ایفا می‌کند، حقیقت و خطا و صدق و کذب مستقیما حاصل قدرت سیاسی می‌باشد. به همین دلیل است که سخن گفتن از رژیم‌های حقیقت و خطا را با مدد گیری از نیچه به مفهوم اراده یا میل به حقیقت پیوند می زند. در این معنا، فوکو نظریه‌های علمی را ابزارهایی در دست قدرتهای سیاسی قلمداد می‌کند که میل به قدرت خود را پوشش اراده به حقیقت و به مدد آن پاسخ می‌گویند.

هابر ماس یکی از صاحبنظرانی است که با اندیشه فوق به شدت به مبارزه برخاسته و به نقد آن می‌پردازد. هابرماس اندیشه فوکو را فلسفه «تروریستی ضد عقلگرا» می‌خواند. از دید وی، فوکو همزمان با بسط اندیشه‌هایش بنیان و ریشه خود را نیز می‌زند. زیرا وی با رد اصول و معیارهای کلی عقلی، امکانی برای اعتبار یا داوری دیدگاههایش و نقد آنها باقی نمی‌گذارد.هابرماس بعنوان کسی که معتقد است تجد پروژه‌ای ناتمام و کامل نشده است، تلاش فوکو را در صورتی معتبر قلمداد می‌کند که وی به عقلانیت و اصول عقلانی مطروحه در عصر روشنگری پای‌بند بماند. رها کردن این اصول و معیارهای کلی از نظر او به معنای «پایان فلسفه» نیز می‌باشد، چرا که دیگر بیرون از این چارچوب، امکانی برای فلسفه پردازی و اندیشه باقی نمی‌ماند.بر پایه نقد هابرماس بر فوکو، وی را می‌توان شایسته عنوان آثار شیست جدید دانست، هر چند هابرماس او را متهم به محافظه‌کاری می کند اما این با آنارشیسم کلاسیک فرق دارد. چرا که اولا آنارشیست‌های قرن نوزدهم آرمانگرا بودند و فوکو نیست و دیگر صفت عقلگرایی آنار شیست‌های کلاسیک است که فوکو در سنت مقابل آن (ضد عقلگرایی) جای می‌گیرد.«ریچارد رورتی» از دیگر مخالفین فوکو می‌باشد. او مخالفت خود را در قالب طرح یک سئوال از وی مطرح می‌کند، که اهمیت این سئوال از نظر امکان صورت بندی معرفت شناسی از طریق تحقیق تاریخی می‌باشد، یعنی همان چیزی که در دیرینه شناسی دانش و موضوع اهتمام فوکو است؛ سئوال رورتی اینست که آیا فوکو به ما طرحی یا بنیانی برای چیزی نظیر یک نظریه دانش می‌دهد، یا آیا ما باید دیرینه‌شناسی او را همچون گونه‌ای از حوزه جایگزین برای نظریه دانش بدانیم؟ پاسخ رورتی به این سئوال منفی است چرا که اساساً او با استدلال‌هایی که می‌آورد، این را نفی می‌کند.

«دلوز» از جمله متفکران طرفدار فوکوست که اندیشه فرامدرن وی را با «انیشتین» مقایسه می‌کند. از نظر وی، همانگونه که هنوز نیز انسان‌های متعارف در فضا و زمان نیوتونی زندگی و اندیشه می کنند و زندگی و فهم در مکان و زمان انیشتینی برای آنها دشوار است، هضم و قبول اندیشه‌های فوکو که متعلق به عصری دیگر است نیز برای اهل تجدد سخت و دشوار است.«مینجر پوتزل» نیز در اظهاراتی مشابه، فوکو را دنباله انقلاب علمی در حوزه فیزیک قلمداد می‌کند. او معتقد است فوکو با آگاهی نسبت به تغییراتی که در این حوزه علمی با پیدایی نظریه نسبیت و نظریه میدانها بوجود آمده، کوشیده است انقلابی مشابه در قلمرو علوم انسانی بوجود آورد و چارچوب مفهومی نظریات مذکور را به این حوزه‌ها بکشاند.اما وجه جدایی منیجر پوتزل از سایر اندیشمندان ذکر شده، دیدگاه خاص وی نسبت به فوکوست. چرا که فوکو را ترکیبی از موفقیت و شکست می‌داند، و البته متفکرانی که با وی همعقیده هستند، نیز کم نیستند. کسانی که معتقدند فوکو هم تخریبگر است و هم سازنده که البته قدرت تخریب گری وی بسیار بالاتر از قدرت سازندگی وی است.به هر ترتیب، نگاهی کلی به اندیشه‌های فوکو نشانگر این نکته مهم است که نمی‌توان نظام جامعی از دل اندیشه‌های وی استخراج کرد و خود وی نیز به این نکته اذعان دارد که عصر این نظام پردازیها به سر رسیده است.شاید بهترین تعبیر در مورد فوکو و در راستای بحث اخیر، این باشد که فوکو به معنایی ابن‌الوقت می‌باشد، ابن الوقتی نه از نوع عرفانی بلکه از نوع تجددی و دنیوی‌اش. ( نادری ، 1384 )

نتیجه گیری :

نظریه حاکمیت به قدرت مقطعى جنبه قانونى مى‏دهد، اما مراقبت مدام ندارد. در نظریه حاکمیت، قدرت در موجودیت فیزیکى حاکم استوار است نه بر نظام مراقبت پیوسته. حاکمیت یک قدرت مطلق را در مصرف مطلق قدرت ایجاد مى‏کند، اما اجازه نمى‏دهد که قدرت بر حسب مصرف حداقل براى کسب حداکثر محاسبه شود. از نظر فوکو قدرت جدید را نمى‏توان با اصطلاح حاکمیت بیان کرد؛ این قدرت ابزارى بوده است در ساخت نظام و جامعه سرمایه‏دارى. قدرتى غیرحاکم و به عبارت دیگر «قدرت انضباطى» یا «قدرت مشرف بر حیات» که قدرت حاکمیت را از میان نبرده است. بلکه «اصل سازمان‏دهنده مجمع القوانینى را فراهم آورده است که اروپا در سده نوزدهم... به دست آورد.» بدین صورت یک نظام و فلسفه حق بر سازوکارهاى انضباط به نحوى تحمیل شد که روند عملى و سلطه مندرج در آن‏ها را پنهان مى‏سازد. این نظام یا فلسفه حق یک حق عمومى بود که جزایش بر حاکمیت جمعى پیوند یافته و به صورت دمکراتیک درآمد و با ابزار علوم انسانى سلطه پنهان خویش را گستراند.

معتقد است که معرفت براى توجیه قدرت آفریده مى‏شود و از سوى قدرت نیز پشتیبانى مى‏گردد. و مفروض تبارشناسانه نسبت به هستى نفى ذات و طبیعت و ارزش است یعنى عینیت و ارزش غیر از قدرت وجود ندارد که قابل دسترسى باشد.
مفروض انسان‏شناسانه تبارشناسى این است که انسان هیچ طبیعت و فطرت ثابت و لایتغیرى ندارد

از نظر فوکو "ما... تابع حقیقتیم که تصور مى‏شود که قوانین را مى‏سازد، و گفتار حقیقى‏اى را به وجود مى‏آورد که حداقل بخشى از آن، تأثیرات قدرت را تعیین مى‏کند، منتقل مى‏سازد و گسترش مى‏دهد... [ما] محکوم مى‏شویم، طبقه‏بندى مى‏شویم، در تکالیف خود مجبور هستیم و مقدّر است که با اسلوب خاصى زندگى کنیم و بمیریم و این خود تابعى است از گفتارهاى حقیقى‏اى که حاملان اثرات خاص قدرت‏اند.

برای وی هیچ دانشی بیرون از قدرت وجود ندارد و هر قدرتی همتافته ای از دانش را به همراه دارد . دانش قدرت است و دانش پیشاپیش کارکردی از منافع انسانی و روابط قدرت است . در فرهنگ مدرن ، قدرت و دانش هردو با کار کردن روی فردیت وی را تبدیل به سوژه می کنند. هیچ رابطه قدرتی وجود ندارد مگر اینکه حوزه ای از معرفت همبسته با آن نیز در کنارش تأسیس یافته باشد و هیچ معرفتی نیست که روابط قدرت را ، در آن واحد ، پیش فرض نگیرد و تأسیس  نکند .  ( منوچهری ، 1387 )

به هر حال قدرت نزد فوکو چیزى نیست که در مالکیت دولت یا طبقه حاکم یا شخص حاکم باشد؛ برعکس قدرت یک استراتژى است و نه یک نهاد یا یک ساختار. قدرت شبکه‏اى است که همه در آن گرفتارند و انسان‏ها و نهادها و ساختارها همه مجرى اویند.

حال که سخن از آزادى و رابطه‏اش با قدرت به میان آمد، به نظر مى‏رسد از نظر او هرجا قدرت هست مقاومت هم هست؛ زیرا لازمه قدرت مقاومت است و اگر مقاومتى نباشد قدرتى درکار نخواهد بود؛ بدین جهت که قدرت تنها بر افراد آزاد اعمال مى‏شود و مقاومت و آزادى شرط وجود قدرت است.

مفهوم جنس یک تضاد اساسی را به دنبال دارد. این مفهوم تظاهر معکوس روابط قدرت را بر جنسیت امکانپذیر می سازد. باعث می شود جنسیت نه در رابطه مثبت و اساسی با قدرت بلکه در یک ضرورت خاص جهت سلطه بیشتر و استوارتر قدرت بر آن، ریشه دوانیده و ظاهر شود…..  بنابراین فوکو مدعی است که بدن مستقیما مورد هدف و تولید شده توسط قدرت است پس خارج از ارزشمندی های فرهنگی آن غیرقابل شناخت است. در این جا فوکو به بحث در مورد تمایز میان یک جنس طبیعی و یک جنسیت ساخته شده از نظر فرهنگی می پردازد.... تاریخ جنسیت فوکو ماهیت اجتماعی و مرتبط جنسیت را آشکار می کند، بدن را از افسانه قانون دو جنسی آزاد می سازد و این آگاهی را به دست می دهد که فشار بدنی می تواند از میان برود.

ناتان وایدر استدلال می کند که دو ایده ذیل بر بخش عمده ای از ادبیات فوکویی حاکم است: قدرت در راستای تثبیت و تحمیل هویت بر اتباع خود، عمل می کند و مقاومت که خود گونه ای قدرت محسوب می شود در جهت تقابل با قدرت اولیه و از این رو زایل کردن و واساخت صورتبندی های هویتی قدرت عمل می کند. ولی فوکو بلافاصله می گوید که مقاومتها، مخالفت در برابر آثار قدرت می باشند که با دانش، قابلیت و صلاحیت به هم مرتبط شده اند و با این سخن، تقابل ظاهری قدرت و مقاومت را محدود می سازد ... به عبارت دیگر، این میل، قصد دارد تا در برابر هویت هایی که مخالف، شر یا بیمار پنداشته می شوند، از هویتی که خیر و سالم تلقی می گردد، محافظت کند و از این رهگذر، نظامی از دانش که افراد را به هویت شان پیوند می زند، پایه ریزی می کند.

 

 

منابع

- نادری ، احمد. ( 1384 ) . بررسی اندیشه و زندگی میشل فوکو . http://www.rasekhoon.net/article/show

- نوابخش ، مهرداد و کریمی ، فاروق ( 1389) . واکاوی مفهوم قدرت در نظریات میشل فوکو . فصلنامه مطالعات سیاسی . www.magiran.com

- منوچهری ، عباس و رنجبر ، ایرج ( 1387 ) . نسبت فلسفه سیاسی و قدرت در اندیشه سیاسی اشتراوس و میشل فوکو . فصلنامه سیاست . www.magiran.com

بازنگری در مفهوم قدرت ازدیدگاه فوکو. ( 1389 ) .  www.article.com

فوکو و فمینیسم . ( 1389 ) . بر گرفته از سایت جامعه شناسی ایران  www.article.com

- شکوهی ، ابوالفضل ( 1389 ) . نگاهى به اندیشه سیاسى میشل فوکو . http://sociologicaltheories.blogfa.com/ 
- عودتی ، غلامرضا ( 1388 ) . خلاصه کتاب قدرت و دانش میشل فوکو .

http://socio-theory.blogfa.co

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد ۱۳۹۰ساعت 16:13  توسط محمدباقر صبور  |